تبليغاتX
آوای پیانوی خاکستری
آوای پیانوی خاکستری
نگارش در تاريخ سه شنبه بیستم بهمن 1388 توسط آدمک

استاد عزیز درس "نمایشنامه نویسی" سلام

این نامه را اینجا برایتان می نویسم چون روز امتحان و روزهای بعدش پیدایتان نکردم.دوستان می گویند نمره ها را هم اعلام کرده اید اما من نمی روم نمره ام را ببینم.به جایش هنوز دارم دنبالتان می گردم.چون چند تاجمله هست که روی دلم مانده.چیزهایی هست که شما باید بدانید تا بتوانید نمره ام را بدهید.

شاید از حواس پرتی من بود که خواندن مبحث "تفاوت بین کاراکتر واقعی و کاراکتر دراماتیک" ماند برای شب امتحان.که در یکی دو روز آخر چشمم بهش افتاد و به اندازه هفتاد سال من را مشغول خودش کرد.سطر سطر آن مبحث را از حفظم.بخوانم برایتان؟...کاراکتر داستانی و واقعی با هم متفاوتند...ما نمی توانیم باور کنیم که فلان کاراکتر فلان رمان هم اکنون کنار ما نشسته است...کاراکتر واقعی بنا بر مدارک و شواهد وجود دارد اما کاراکتر داستانی عبارت است از مدارک و شواهد،به علاوه و منهای" X"." X"یعنی چیز هایی که در زندگی عادی یافت نمی شوند...این که اولاً کاراکتر داستانی بسیار حساس است.دوم این که بسیار آرمانگراست و سوم این که بیشتر اعمالش بر اساس احساسات است...

می بینید؟با این که این مبحث را شب امتحان خواندم هنوز از یادم نرفته است.هیچ وقت هم گمان نکنم از یادم برود.چون آن دو سه روز همه اش داشتم بهش فکر می کردم.شب امتحان هم تا صبح داشتم به این جمله ها فکر می کردم که تا صبح،تا خود خود صبح خوابم نبرد و موقع امتحان سطرها و کلمه ها از جلو چشمم فرار می کردند.و وقتی دیدم یکی از پنج تا سوال این است که :تفاوت های کاراکترواقعی و کاراکتر داستانی را شرح دهید،آه از نهادم برآمد.دنبالتان گشتم،خیلی گشتم، نبودید...

نمی دانم من کاراکتر واقعی ام یا شازده کوچولو.دوست خلبانش کاراکتر داستانی است یا من.یا اگر هر سه از یک سنخیم،کدامشانیم؟واقعی یا داستانی؟چرا جمله های اگزوپری در کتابش همان قوانین زندگی من است؟من از او الهام گرفته ام یا او از من؟چرا تمام جمله های این کتاب را نخوانده از برم؟چرا با این همه خواندنش در این سال ها،به جمله های آخر که می رسم بغضم می گیرد؟چرا دلم شور می افتد که نکند بره هه گل شازده کوچولو را خورده باشد؟

استاد عزیز می دانم اسم این چیزها را می گذارید دیوانگی.این که سر کلاس موقع تحلیل "مده آ"گریه ام گرفت و شما و بچه ها یک جوری نگاهم کردید را هم یادم هست.آن موقع دلم را قرص کردم که خب،من هم یکی مثل اوریپید.مطمئنا بقیه درکم می کنند.ولی حالا می بینم انگار توی آن کلاس تنها کسی هستم که داستان و حقیقت برایش مرزی ندارد.تنها کسی که از دیدن آن کاراکترها روی میز تشریح رنج می برد.

این روزها که کتاب شازده کوچولو همراه دائمی ام شده،آن هم برای هزارمین بار،که توی خانه و مهمانی و تاکسی و مترو و این طرف و آن طرف مثل کپسول اکسیژن دم دستم می گذارمش،دارم برای خودم نگران می شوم.نگرانی ام از بابت سه نمرۀ آن سوال امتحان نیست.از ترس این هم نیست که از حالا به بعد به چشم یک دیوانه نگاهم کنید.نگرانم نکند جدی جدی کاراکتر واقعی نباشم.می ترسم این من باشم که یک روز یک جایی اتفاقی از ذهن یا قلم نویسنده ای سُرخورده ام و افتاده ام توی دنیای واقعی.اگر اینطور باشد خیلی وحشتناک است.چون تا آخر عمرم باید دنبال این" X" ی بگردم که توی کتاب نوشته شده بود.

استاد عزیز شما راهنمایی ام کنید.که اگر اشتباه کردم که خیال کردم به درد دنیای ادبیات و نمایش می خورم،زودتر از این اشتباه در بیایم.آخر من خیلی دنبال آن" X"گشتم.پیدایش نکردم.و این را توی برگه امتحانی ام هم نوشته ام.استاد عزیز...

نگارش در تاريخ یکشنبه هجدهم بهمن 1388 توسط آدمک

اگر آدم گذاشت اهلیش کنند،بفهمی نفهمی خودش را به این خطر انداخته که کارش به گریه کردن بکشد...

خلبان"شازده کوچولو"

نگارش در تاريخ پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388 توسط آدمک

باران، شعروارۀ پریشانی من است

به خاطر خدا گاهی گوش کن

یاوه نیست

پای می کوبد و از خویش بیخود

بیخود

می خروشد

 

تمام ناودان ها می شناسند

ترانۀ تنهایی مرا

 

نگارش در تاريخ چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388 توسط آدمک

می دانم این سیمرغ ها به کسی وفا(!) نکرده اند.ولی به خاطر موفقیت دو نفر در جشنواره امسال خوشحالم و نمی توانم خوشحالی ام را پنهان کنم.

بهرام توکلی و نگار جواهریان،سیمرغتان مبارک.

نگارش در تاريخ سه شنبه سیزدهم بهمن 1388 توسط آدمک

به بهانه اکران فیلم...نه!...فریب بزرگی به اسم"دموکراسی توی روز روشن"

به خاطر تماشای فیلمی که امروز برایش دوساعت تمام در صف ایستادم،به اندازه یک کوه آتشفشان عصبانی ام.عصبانی ام و معترض.نه تنها به محتوای فیلم که توهین بزرگی به من و اعتقاداتم است.و نه تنها به سیستم غیراصولی و غیرمنصفانه ارائه فیلم های جشنواره.که به رسانه ای که به نام نقد حرفه ای من مخاطب را فریب داده و به سالن سینما کشانده.به یک برنامه رادیویی که با کنار هم گذاشتن چند اسم معتبر مثل امیر پوریا و نیما حسنی نسب و امیرقادری فیلم های جشنواره را نقدوبررسی می کنند.و من مخاطب از همه جا بی خبر پای ثابت برنامه شان می شوم.و بعد این فیلم لابد به اسم این که فیلم ارزشی است و یا تهیه کننده اش آقای فلانی است،پایش به بساط فیلم های به به و چه چه دار باز می شود و من رسماً گول می خورم.

چه افتضاح بزرگی است که به اسم کار فرهنگی،آب به آسیاب همدیگر بریزیم وبه شعور مخاطبی که به دیدگاهمان به عنوان یک رسانه اعتماد می کند،توهین کنیم.با شما هستم آقای ضرغامی.حیف از وقت و عمری که به اشتباه پای بعضی برنامه های سازمان شما صرف کرده ایم.با شما هم هستم آقای فرزاد حسنی که ادعای سینمادوستی و سینما فهمی تان گوش فلک را کر کرده و اجرای برنامه های ویژه جشنواره را هم مثل ارثیه خانوادگی حق مبرم و مسلم خود می دانید.

خوش به حال دلی که با تماشای این طور فیلم های معنا(؟)گرا خوش می شود! آقایان گلزار و فروتن به زور کت و شلوارهای آلامد و صورت های سه تیغه می شوند فرشتگان ژیگول(!)دنیای باقی تا ما بندگان گناهکار بی شعور را یاد "مثقال ذرة خیراً"و "کفّرعنهما"بیندازند و بهشت هم که همان پارک ملت خودمان است که شهدای جنگ در آن دور هم جمع می شوند و(من از طرف فیلمساز عذرخواهی می کنم) شوخی های لفظی نه چندان مؤدبانه می کنند تا ما هم انگشت افسوس به دهان بگزیم و متحول شویم.و یا دلمان خوش شود که در فیلم "معناگرا"یا به قول خودتان"ارزشی"اسمی هم از کوروش کبیر به میان آمده و مثلا این شکلی نقطه ضعف (!)مخاطب میهن پرست آماج حمله قرار بگیرد.واااای که جانم در می رود برای فیلمنامه تان...حمید فرخ نژاد؟؟؟ از تو هم قطع امید کنیم؟تو چرا بازی در چنین "چیز"ی را قبول می کنی؟

امروز عصبانی هستم؛اما از طرف دیگر دلخوشم به موفقیت یک تیم هنری بی ادعا که در فضای معنوی و شریف آثارشان هیچ وقت خبری از سنگر وحاجی و مین و گلوله نبود ولی حال و هوای جنگ در لحظه لحظه کارهاشان جاری بود.حقیقت آدم های فداکار و گمنام را از درونشان می شد خواند؛و برای به گریه آوردن مخاطب هیچ وقت اثرشان بوی ضجه و آه و ناله نگرفت. یک تئاتر را هرگز به اندازه یک فیلم نمی شود تکرار کرد ولی من یکی با به یادآوردن بازی حمید آذرنگ در نقش پدر آن رزمنده ارمنی در نمایش "خنکای ختم خاطره"بارها گریه کرده ام.بی آن که کسی "ارزش"و"معنا"را به زور بخواهد به خوردم بدهد.

از صمیم قلب به "حمید آذرنگ"و "نیما دهقان"تبریک می گویم.برای انتخاب نمایش "خنکای ختم خاطره" به عنوان بهترین نمایش بخش بین الملل.آن هم با استقبال دوباره تماشاگران.و این که باز هم ثابت کردند برای پرمخاطب بودن یک اثر نمایشی معناگرا یا دست کم "معنادار"،نیازی به هزینه های هنگفت و دستمزدهای نود میلیون تومانی نیست.

نگارش در تاريخ یکشنبه یازدهم بهمن 1388 توسط آدمک

"صد سال به این سال ها" را که ببینی قبل از آن که دلت بسوزد برای نتیجۀ آن همه انرژی و هزینه و تلاشی که سانسور،دو سال است مجال عرضه اش را نمی دهد،قبل از همه،قبل قبل قبل از همه،آن همه "مادر بودن"ایران اشک به چشمت می آورد،و"دلت" را"می گذاری کنار دل ایران".ایرانی که همسر و فرزند و عمر و جوانی اش را به طرفة العینی می بازد.بی آن که بتواند سرنوشتش را به دست خودش فقط کمی جابجا کند.او که عادت کرده است ماهی فصلی سالی یک بار رخت عزا به تن کند و کمرش به سوگ عزیزش بشکند.و باز به رنج دست به دیوار تنهایی بگیرد و برخیزد و سینه سپر کند برای بلایی دیگر.

فیلم"صدسال به این سال ها"،فیلم"فاطمه معتمدآریا"ست.عرصه هنرنمایی معتمدآریایی که سال هاست او را به نقش زن ایرانی دیده ای وحالا روایت تمام عمر آن "زن"را یکباره و یکجا می بینی.نمی دانم کسی می تواند در برابر ضجه هایش بر سر جنازه همسر مقاومت کند و اشک به چشمش نیاید؟یا موقع ترکیدن بغضش در حمام،آنجا که خبر کشته شدن پسرش به او می رسد؟

فیلم را که ببینی،اگر تمام مدت هم صبوری کرده باشی،در یکی دو سکانس آخر بغضت می شکند.آنجا که "ایران"با دست خودش "فرزند خوانده جوان"ش را راهی سرزمین دیگری می کند.برای ایران بغضت می شکند و آن دسته گلی که قول داده است تازه نگاهش دارد.

برای فهمی که امروز گونه هایمان را تر کرد،سپاس آقای مقدم.

فاطمه معتمدآریا در"صدسال به این سال ها"

نگارش در تاريخ پنجشنبه هشتم بهمن 1388 توسط آدمک

فیلمی که امروز دیدم شاید بهترین فیلم جشنواره امسال نباشه،نمی دونم.اما شک ندارم یکی از بهترین هاشه.اگه یه زمانی شک داشتم که بشه توی یه فضای وهم انگیز با دو سه تا بازیگر و چندتا قطعه پیانو،فیلمی ایرانی ساخت درباره تنهایی و درون ،و از فضای ایران دور نشد و ادا هم درنیاورد،امروز دیگه یقین دارم که این اتفاق دست کم یه بار افتاده!"بهرام توکلی"رو با فیلم "پابرهنه در بهشت"می شناختم.فیلمی که یکی از بهترین فیلم های زندگیم شد.امروز با دیدن "پرسه در مه"مطمئن شدم توکلی فیلمساز قابلیه و توان و خلاقیت به تصویر کشیدن ایده های ناب و جذاب رو داره.

"مرد پیانیست و زن بازیگر تئاتر با وجود زندگی عاشقانه به خاطر نبوغ جنون وار مرد در میانه راه به بن بست می رسن."این جمله در وهله اول شاید شبیه سیناپس یه فیلم ایتالیایی یا آمریکایی به نظر برسه که دست کم چهل سال قبل ساخته شده.با صحنه های تاریک و ریتم کند و لانگ شات های خواب آور.باورش به نظر سخته اما بهرام توکلی بدون هیچ ادعایی ثابت کرده که این ماجرا توی ایران امروز ما هم می تونه اتفاق بیفته.و قابل باور هم اتفاق بیفته و فضای سورئال تماشاگر عام رو خسته نکنه.فیلم پر از رنگ و موسیقی و کادرهای فوق العاده و ترکیب بندی های چشم نوازه؛ (واز این جنبه در سینمای ایران به نظرم فقط با فیلم "شبانه روز" قابل مقایسه است که پارسال تو جشنواره دیدمش و هرگز حرفی از اکران عمومیش زده نشد.)انتخاب بازیگرها خیلی انتخاب دقیقیه و نقطه قوت اصلی فیلم.فکر نمی کنم باورپذیر کردن اون پلک زدن های عصبی و جویده جویده حرف زدن هاو اشک های بی اختیار از عهده کسی جز شهاب حسینی بر می اومد.و اون بازی در سکوت و نگاه های بی قرار و دردمند لیلا حاتمی رو...نه انصافا هیچ جا ندیده بودم!

البته مطمئنم که خود بهرام توکلی هم اینو کتمان نمی کنه که طرح داستان به شدت متأثر از داستان زندگی وینسنت ونگوگه و حتی نشانه های صریح و روشنی هم در خود فیلم هست.نشانه هایی که گاهی حتی به ساختار فیلم هم لطمه زدن.مثلا اینکه چه لزومی داشت امین به خاطر جمله ای که از رویا شنیده بود انگشت خودشو قطع کنه و یا این که چرا حتما باید با کارگران معدن رفیق می شد و به خاطر انفجار معدن می رفت توی کما؟ واصلا معدن با اون فضای گرمسیری و خاک آلود،در ساحل دریای خزر چه می کرد؟مسلما بدون این اشارات هم می شد موضوع "ملازمه نبوغ و جنون"رو درک کرد و به اندازه "ونگوگ"برای"امین"گمنام دل سوزوند.

روایت غیر خطی داستان که خیلی حرفه ای در بافت فیلم تنیده شده بود،لحظه های پر از تنهایی ِ تمام آدم های فیلم رو و دیالوگ هاشونو خیلی دوست داشتم.دیالوگ هایی که استادانه نوشته شده بودند برای نشون دادن دردمندی شخصیت ها از این همه تنهایی و عجز در برقراری ارتباط:

-من اون چیزی رو می خوام بنویسم که تا حالا به گوش هیشکی نرسیده.من ماه و می خوام بنویسم که هر لحظه ش توی سرم می چرخه عین سرب داغ.و مطمئنم شما اصلا درک نمی کنین من راجع به چی دارم حرف می زنم.

...

-حالتو به هم می زنم یا هرچی.تهش هردومون آدمیم دیگه.چرا اذیتم می کنی؟

نمی دونم باید بگم کاش شهاب حسینی "سوپراستار"رو بازی نکرده بود یا بگم کاش پارسال سیمرغ نگرفته بود که مطمئن بشیم امسال برای "پرسه در مه" بدون تردید کاندیدا خواهد بود.جایزه ای که به خاطر این فیلم لیاقتش رو داره.

لیلا حاتمی و شهاب حسینی در"پرسه در مه"

درباره وبلاگ

در تمام عمرم پیانو نزده ام.یعنی راستش جز سه تار-آن هم کمی - ساز دیگری بلد نیستم و اصولا از نزدیک شدن به هر ساز ناشناسی هراس دارم.(نه از آن هراس هایی که نوابغ موسیقی اولش دارند! ترسم از این است که دست و پایم بخورد بهشان و بیفتند بشکنند).این است که اسم گذاری این وبلاگ اصلا از سر شکم سیری و کلاس گذاشتن و رمانتیک کردنش نیست.به اولین کسی که دلیل این اسم گذاری را گفتم،بهم گفت:"پس یک جور غمنامه است..."ذهنتان جای دوری نرود.اصلا موضوع پیچیده ای نیست.کیبورد(یا همان صفحه کلید)خودم،خاکستری رنگ است و من عاشق تلق و تولوقش هستم.به خصوص وقتی که خیلی می روم توی حس و تند تند تایپ می کنم و صدایش می پیچد توی سرم و بهم تمرکز می دهد.آره ،پیانوی من همین است...
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
قالب وبلاگ